جان از وداع سبکتاز می شود
لوح مزار، شهپر پرواز می شود
۱در کام کش زبان که زبان نفس دراز
چون شمع روزی دهن گاز می شود
۲از صحبت خسیس حذر کن که چشم را
یک برگ کاه مانع پرواز می شود
۳نتوان به زخم تیغ لبش را ز هم گشود
هر دل که مخزن گهر راز می شود
۴قطع نظر ز خواب بهارست لازمش
با عندلیب هر که هم آواز می شود
۵باشد عیار همت افتادگان بلند
شبنم به آفتاب نظرباز می شود
۶رعناترست سرو ز اشجار میوه دار
آزاد هر که گشت سرفراز می شود
۷افغان که در گرفتن دامان سعی من
خار شکسته چنگل شهباز می شود
۸صائب ز آه سرد دل تنگ وا شود
گر غنچه از نسیم سحر باز می شود
۹