رخسار او ز می چو عرقناک می شود
هر سینه ای که هست ز دل پاک می شود
۱افزود آب ورنگ لبش از غبار خط
آن خون کجا نهفته به این خاک می شود
۲زان سان که موم می شود از شعله نور پاک
دل چون گداخت شعله ادراک می شود
۳از زهد خشک سرکشی نفس شد زیاد
آتش بلند از خس وخاشاک می شود
۴آدم ز خلق خوش به مقام ملک رسد
خونی که مشک ناب شود پاک می شود
۵بر هر که تیغ می کشد آن آفتاب روی
صائب چو صبح سینه من چاک می شود
۶