دل بی غبار از لب خاموش می شود
از جوهر آب آینه خس پوش می شود
۱بی مغز را کند دهن بسته مغزدار
خوان تهی نهفته به سرپوش می شود
۲در هر کجا فسانه چشم تو سر کنند
چشم غزال، خواب فراموش می شود
۳از صبح اگر خموش شود شمع دیگران
روشن دلم ز صبح بناگوش می شود
۴گردش ز جا نخیزد اگر خاک ره شود
هر کس که از خرام تو مدهوش می شود
۵بار سلاح عاریه مردان نمی کشند
دریا ز موج خویش زره پوش می شود
۶تلخی که نوش جان کنی آن را، شود شکر
نیشی که در جگر شکنی نوش می شود
۷می حسن را ز پرده شرم آورد برون
گل در شکفتگی همه آغوش می شود
۸چون آب ازانفعال فرو می رودبه خاک
سروی که با نهال تو همدوش می شود
۹صائب خموش باش که در مجلس شراب
می عاجز از پیاله خاموش می شود
۱۰