هر پرده که از چهره مقصود برافتاد
شد برق جهانسوز ومرا در جگر افتاد
۱چون کنج لب وگوشه چشم است دلاویز
هر چند که ملک دل ما مختصر افتاد
۲آماده پیچ و خم بسیار شو ای دل
کز زلف مرا کار به موی کمر افتاد
۳کو حوصلهٔ دیدن و کو چشم تماشا
گیرم که نقاب از گل روی تو برافتاد
۴اندیشه معشوق نگهبان خیال است
عاشق نتواند به خیال دگر افتاد
۵با فیض سحرگاه دل تنگ چه سازد
رحم است به موری که به تنگ شکرافتاد
۶زاهد که گذشت از سر دنیا پی فردوس
مسکین ز هوایی به هوایی دگر افتاد
۷چون غنچه محال است که دلتنگ بماند
کار دل هرکس که به آه سحر افتاد
۸یکبارگی افتاد کلاه خرد از سر
روزی که به بالای تو ما را نظر افتاد
۹در غنچه دل خرده جان پرده نشین شد
در سینه زبس داغ تو بر یکدگر افتاد
۱۰از لذت دیدار خبردار نگردد
چشمی که چو آیینه پریشان نظر افتاد
۱۱از سینه برآید دل پر آبله صائب
در بحر نماند چو صدف خوش گهر افتاد
۱۲