ما رخت خود به گوشه عزلت کشیده ایم
دست از پیاله، پای ز صحبت کشیده ایم
۱مشکل به تازیانه محشر روان شود
پایی که ما به دامن عزلت کشیده ایم
۲خون در دل نعیم بهشت برین کند
میلی که ما به دیده رغبت کشیده ایم
۳در دانه خوشه ای شده هر خوشه خرمنی
تا خویش را به ملک قناعت کشیده ایم
۴گام نهنگ ساحل مقصود ما شده است
از بس که چار موجه کثرت کشیده ایم
۵گشته است توتیای قلم استخوان ما
تا سرمه ای به چشم بصیرت کشیده ایم
۶گردیده است سیلی صرصر به شمع ما
دامان هر که را به شفاعت کشیده ایم
۷تا صبح رستخیز به دندان گزیدنی است
دستی که ما ز دامن فرصت کشیده ایم
۸صبح وطن به شیر برون آورد مگر
زهری که ما ز تلخی غربت کشیده ایم
۹گردیده است آب دل ما ز تشنگی
تا قطره ای ز ابر مروت کشیده ایم
۱۰آسان نگشته است به آهنگ، ساز ما
یک عمر گوشمال نصیحت کشیده ایم
۱۱بوده است گوشه دل خود در جهان خاک
جایی که ما نفس به فراغت کشیده ایم
۱۲صائب چو سرو و بید ز بی حاصلی مدام
در باغ روزگار خجالت کشیده ایم
۱۳