ما همچو غنچه سر به گریبان کشیده ایم
گوی مراد در خم چوگان کشیده ایم
۱خون همچو نافه در تن ما مشک می شود
تا دست خود ز نعمت الوان کشیده ایم
۲شیرین شده است تا چو گهر استخوان ما
بسیار تلخ و شور ز عمان کشیده ایم
۳رنجیده ایم اگر ز وطن حق به دست ماست
آنها که ما ز سیلی اخوان کشیده ایم
۴گشته است توتیای قلم استخوان ما
از بس که بار منت احسان کشیده ایم
۵از موجه سراب درین دشت آتشین
بسیار ناز چشمه حیوان کشیده ایم
۶خود را ز مکردوست نمایان روزگار
گاهی به چاه و گاه به زندان کشیده ایم
۷چون مور خاکسار ز گفتار شکرین
خود را به روی دست سلیمان کشیده ایم
۸تا چشم ما به دولت بیدار وا شده است
یک عمر مشق خواب پریشان کشیده ایم
۹ما پرده ها ز آبله پای خود ز رشک
بر روی خارهای مغیلان کشیده ایم
۱۰صائب ز سیل حادثه از جا نمی رویم
ما پای خود چو کوه به دامان کشیده ایم
۱۱