تا واله نظاره آن ماهپاره ایم
از خود پیاده ایم و به گردون سواره ایم
۱سیر وجود ما نتوان کرد سالها
هر چند قطره ایم ولی بیکناره ایم
۲هستی ما و نیستی ما برابرست
محو فروغ مهر چو نور ستاره ایم
۳در محفلی که شعله ندارد زبان لاف
ماگرم خودنمایی خود چون شراره ایم
۴نتوان به ریگ بادیه ما را شمار کرد
چون درد و داغ اهل هنر بی شماره ایم
۵خاک اوفتاده نیست اگر ما فتاده ایم
گردون پیاده است اگر ما سواره ایم
۶آسیب ما به سوخته جانان نمی رسد
هر چند آتشیم ولی بی شراره ایم
۷هشیار از تپانچه محشر نمی شویم
ما این چنین که از می غفلت گذاره ایم
۸تا کی ز جوی شیر و ز جنت سخن کنی؟
ای واعظ فسرده، نه ما شیر خواره ایم!
۹از چاره بی نیاز بود درد و داغ عشق
ما بهر چشم زخم، طلبکار چاره ایم
۱۰ماند چسان درست دل چون کتان ما؟
آیینه دان جلوه آن ماهپاره ایم
۱۱هرگز ز کار خود گرهی وا نکرده ایم
با آن که دستگیرتر از استخاره ایم
۱۲روز جزا که پرده بر افتد ز کار ما
روشن شود به بی بصران ما چه کاره ایم
۱۳این آن غزل که مولوی روم گفته است
در شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم
۱۴