ما گرچه در بلندی فطرت یگانهایم
صد پله خاکسارتر از آستانهایم
۱دیدیم اگرچه سنگ در او بارها گداخت
ما غافل از گداز درین شیشه خانهایم
۲در گلشنی که خرمن گل میرود به باد
در فکر جمع خار و خس آشیانهایم
۳از ما مپرس حاصل مرگ و حیات را
در زندگی به خواب و به مردن فسانهایم
۴چون صبح زیر خیمه دلگیر آسمان
در آرزوی یک نفس بیغمانهایم
۵چون زلف هرکه را که فتد کار در گره
با دست خشک عقده گشا همچو شانهایم
۶دایم کمان چرخ بود در کمین ما
در خاکدان دهر همانا نشانهایم
۷آنجاست آدمی که دلش سیر میکند
ما در میان خلق همان بر کرانهایم
۸ما را زبان شکوه ز بیداد یار نیست
هرچند آتشیم ولی بیزبانهایم
۹گر تو گل همیشه بهاری زمانه را
ما بلبل همیشه بهار زمانهایم
۱۰در محفلی که روی تو عرض صفا دهد
سرگشتهتر ز طوطی آیینه خانهایم
۱۱صائب گرفتهایم کناری ز مردمان
آسوده از کشاکش اهل زمانهایم
۱۲