از بخت سیه پست نگردید نوایم
از سرمه شب بیش شد آواز درایم
۱خون از جگر آهن و فولاد گشاید
چون ریزه الماس، خراشیده صدایم
۲هر سبزه خوابیده که در باغ جهان بود
از خواب گران جست ز گلبانگ رسایم
۳دوری ز خرابات نه از خشکی زهدست
ترسم گرو باده نگیرند ردایم
۴چون سرو گذشتم ز ثمر تا شوم آزاد
صد سلسله از برگ نهادند به پایم
۵در فکر گشاد دل من بس که فرو رفت
افزود به دل عقده ای از عقده گشایم
۶صائب ز سر خود به ته بال کشیدن
عمری است که در سایه اقبال همایم
۷