کو می که ز زندان دل تنگ برآیم؟
چون لاله نفس سوخته زین سنگ برآیم
۱یک سوخته دل نیست پذیرای شرارم
آخر به چه امید من از سنگ برآیم؟
۲چون نیست مرا شهپر گلزار رسیدن
از بهر چه من زین قفس تنگ برآیم؟
۳در روی زمین نیست چو یک چهره روشن
چون آینه بی وجه چه از زنگ برآیم؟
۴این دایره چون شد تهی از نغمه شناسان
از پرده برای چه به آهنگ برآیم؟
۵یک سو غم دنیا و دگر سو غم عقبی
با اینهمه غم چون من دلتنگ برآیم؟
۶کو باده لعلی، که ازین پیکرخاکی
سیراب چو لعل از جگر سنگ برآیم
۷ای مهر برون آ، که به یک چشم زدن من
چون شبنم ازین دایره رنگ برآیم
۸بر هیچ دلی نیست گران کوه غم من
با این سبکی من به که همسنگ برآیم؟
۹در هیچ لباس از تو مرا نیست جدایی
یکرنگ توام گرچه به صد رنگ برآیم
۱۰چون رنگ پر و بال شکسته است درین باغ
صائب ز چه از عالم بیرنگ برآیم؟
۱۱