به شکر این که نه ای، ای صراحی از دوران
به پای خم برسان سجده ای ز مخموران
۱ز لاف دیده وری بی بصر به چاه افتد
فزاید از ره نارفته کوری کوران
۲ز مال، تلخی حسرت بود نصیب حریص
ز نوش خویش بود نیش رزق زنبوران
۳همین بس آفت نخوت که در زمان حیات
ز سرکشی علف دوزخند مغروران
۴به روزگار خط امیدهاست عاشق را
که وقت شام بود صبح عید مزدوران
۵خط تو در دل من حشر آرزوها کرد
که در بهار برآیند از زمین موران
۶حجاب نیست ز ارباب عقل مجنون را
نمی کشند خجالت ز بی بصر عوران
۷دلم ز ناخن دخل حسود می لرزد
چنان که از نگه خیره روی مستوران
۸ز قرب مردم دنیا کناره کن صائب
که دل سیاه کند صحبت خدادوران
۹