خمار سوخت مرا ساقیا شراب رسان
مرا به چشمه حیوان ازین سراب رسان
۱گرت هواست که سیراب از محیط شوی
به کام تشنه لبان فیض چون سحاب رسان
۲رسید رشته به گوهر ز پیچ و تاب زدن
تو نیز رشته جان را به پیچ و تاب رسان
۳مشو ز حال دلم غافل از سیه مستی
نفس گداخته خود را به این کباب رسان
۴مگیر پای خود از رنگ و بوی گل به حنا
بکوش و شبنم خود را به آفتاب رسان
۵دل سیاه منور شود ز چشمه نور
کتان هستی خود را به ماهتاب رسان
۶ز زهد خشک نهال حیات خشک شود
بیا به میکده و ریشه را به آب رسان
۷مشو به آب و علف چون غزال چین قانع
دم فسرده خود را به مشک ناب رسان
۸به خنده صرف مکن عمر را ز بی دردی
چو کبک سینه به سر پنجه عقاب رسان
۹اگر چه نیست عمارت پذیر کلبه ما
ز راه لطف تو گردی به این خراب رسان
۱۰چو خم به اهل طلب درد و صاف با هم ده
به هر که لب نگشاید شراب ناب رسان
۱۱به دست خشک مدار از گرهگشایی دست
چو شانه دست به آن زلف نیمتاب رسان
۱۲رساند خانه مغز مرا به آب، خمار
پیاله ای به من خانمان خراب رسان
۱۳اگر به کوی خرابات می روی صائب
ز دور سجده ما را به آن جناب رسان
۱۴