برخوری زان لب میگون که ز اندیشه او
مست شد عالم و مهرست همان شیشه او
۱بیستون خانه زنبور شود از فرهاد
کند اگر از دل شیرین نشود تیشه او
۲از فلک چشم مدارید درستی زنهار
که فتاده است ز طاق دل ما شیشه او
۳هر که را فکر سر زلف تو بر هم پیچید
شد پریخانه چین خلوت اندیشه او
۴رخنه در بیضه فولاد کند چون جوهر
دانه ء خال تو کز دام بود ریشه او
۵دل هر کس هدف ناوک بیداد تو شد
برق بیرون نتواند رود از بیشه او
۶مرو از راه به دلجویی خالش صائب
که جگرخواری عشاق بود پیشه او
۷