نه خط است این که دمید از لب جان پرور تو
که به دل بردن ما بست کمر شکر تو
۱دل دو نیم است ز لعل لب جان پرور تو
بازمانده است دهان صدف از گوهر تو
۲می چکد بس که می از لعل می آلود ترا
تهی از باده به خوردن نشود ساغر تو
۳پرده شرم ازان چهره نوخط بردار
چند باشد چو زره زیر قبا جوهر تو؟
۴عمر جاوید به نظارگیان می بخشد
هر که چون زلف شبی روز کند در بر تو
۵می پرد چشم جهان در طلبش چون مه عید
تا که را چشم فتد بر کمر لاغر تو
۶تا به دامان قیامت گل ازو می ریزد
دست هر کس که شبی ماند به زیر سر تو
۷گردن سنگ شود نرم ز پروانه عزل
سخت تر شد ز خط سبز دل کافر تو
۸راه چون خانه دربسته در او نتوان یافت
گرچه چون آینه بازست به عالم در تو
۹لب زخم من و اظهار شکایت، هیهات
که گشوده است بغل در هوس خنجر تو
۱۰این غزل آن غزل خواجه سنایی است که گفت
خنده گریند همی سوختگان در بر تو
۱۱