شد رعشه پیری پر و بال طلب تو
یک جو نشد افسرده ز کافور تب تو
۱انگور شود غوره چو بسیار بماند
شد غوره درین باغ ز مهلت عنب تو
۲پیری که زدی آب بر آتش دگران را
شد هیزم خشکی پی نار غضب تو
۳عمرت شد و یک ساغر تبخال ندامت
بر سر نکشید از کف افسوس لب تو
۴در فکر سفر باش که هر موی سفیدی
از غیب رسولی است برای طلب تو
۵این یک دو نفس را ز سر درد برآور
در غفلت اگر صرف شد اوقات شب تو
۶غافل مشو ایام خزان از نفس سرد
در خنده سرآمد چو بهار طرب تو
۷شوخی مکن ای پیر که هر موی سفیدی
شمشیر زبانی است برای ادب تو
۸در هر چه شود صرف به جز آه حرام است
چون صبح ز عمر این نفس منتخب تو
۹گاهی به لگد، گاه به پهلو دهی آزار
در مرگ و حیات است زمین در تعب تو
۱۰پیری که ز اسباب وقارست بشر را
مپسند که بی وقر شود از سبب تو
۱۱هر لوح مزاری ز فرامشکده خاک
دستی است برون آمده بهر طلب تو
۱۲صائب به ادب باش که گردون ز حوادث
صد دست برآورده برای ادب تو
۱۳