تا چند مرا از خود ای دوست جدا داری؟
من هیچ نمی گویم، آخر تو روا داری؟
۱صحرا همه دریا شد از آب عقیق تو
این سوخته را آخر لب تشنه چرا داری؟
۲من مرکز عشاقم در مهر و وفا طاقم
از توست همه عالم چندان که مرا داری
۳از شش جهت عالم ما رو به تو آوردیم
ای دلبر بی پروا تو عزم کجا داری؟
۴بر خاک دگر مگذار غیر از سر خاک من
پایی که ز خون من چون گل به حنا داری
۵گویند دوا بوسه است بیماری جان ها را
تقصیر مکن زنهار گر زان که روا داری
۶سامان جمال تو در چشم نمی گنجد
خود نیز نمی دانی در پرده چها داری
۷آورد به جان ما را هجران ستمکارش
ای مرگ نمردستی، آخر چه بلا داری؟
۸روشنگر آیینه است فیض نظرپاکان
رخسار خود از صائب پوشیده چرا داری؟
۹