هر چند که مهر شرم بر درج دهن داری
چون غنچه به زیر لب صد رنگ سخن داری
۱در هر گره ابرو صد عقده گشا پنهان
در هر نگه پنهان صد چشم سخن داری
۲مژگان تو بی مطلب از جای نمی جنبد
قصد دل مجروحی هر چشم زدن داری
۳هر چند چو آیینه یک حرف نمی گویی
صد طوطی خامش را سرگرم سخن داری
۴هر چند که دندان کند از سیب نمی گردد
دندان هوس را کند از سیب ذقن داری
۵چون شام غریبان است دلگیر سر زلفت
هر چند که رخساری چون صبح وطن داری
۶هر چند که محجوبی چون فاخته صد عاشق
در زیر قبا پنهان ای سرو چمن داری
۷تو کز شکن هر زلف بر هم شکنی قلبی
کی فکر دل عاشق ای عهدشکن داری؟
۸از نام برآوردی در ننگ فرو بردی
ای دشمن نام و ننگ دیگر چه به من داری؟
۹از عکس خود ای طوطی غافل شده ای ورنه
با خویش سخن داری با هر که سخن داری
۱۰چون لاله برافروزی صحرای قیامت را
با خویش اگر داغی در زیر کفن داری
۱۱تا نگذری از دعوی چون موج درین دریا
دایم ز رگ گردن در حلق رسن داری
۱۲تا سرکش و بدخویی در دوزخ جانسوزی
نقدست بهشت تو گر خلق حسن داری
۱۳چون زلف پریشانگرد با شانه کجا سازی؟
صد عاشق خونین دل در ناف ختن داری
۱۴این آن غزل فانی است صائب که همی گوید
در هر شکن زلفی صد زلف شکن داری
۱۵