دایم ز نازکی است دل افگار شیشه را
خون می چکد مدام ز گفتار شیشه را
۱یادآور از خمار گلوگیر صبحگاه
خالی مکن ز باده به یکبار شیشه را
۲هر چند خوشگوار بود باده غرور
زین می فزون ز سنگ نگه دار شیشه را
۳از خنده صلح کن به تبسم که می شود
قالب تهی ز خنده بسیار شیشه را
۴شاید به جوی رفته کند آب بازگشت
چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را
۵در شکوه های تلخ مرا اختیار نیست
می آورد شراب به گفتار شیشه را
۶چون آمدی به کوی خرابات بی طلب
بر طاق نه صلاح و فرود آر شیشه را
۷دل می دود به سنگ ملامت به زور عشق
می سازد این شراب جگردار شیشه را
۸باشد قدح همیشه ز افتادگی عزیز
از سرکشی کنند نگونسار شیشه را
۹در محفلی که راز شرر می جهد ز سنگ
ما کرده ایم پرده اسرار شیشه را
۱۰با مشت خاک من چه کند آتشین میی
کآورد در سماع فلک وار شیشه را
۱۱سنگ و سبوست دشمنی توبه و شراب
تا از خم است پشت به کهسار شیشه را
۱۲در ساغر من است شرابی که می برد
بیخود به سیر کوچه و بازار شیشه را
۱۳این باده ای که آن لب میگون رسانده است
چون نار شق کند دل بسیار شیشه را
۱۴صید از حرم برون چو نهد پای، کشتنی است
زنهار زیر خرقه نگه دار شیشه را
۱۵خوردم فریب چرخ به همواریی که داشت
کردم غلط به مرهم زنگار شیشه را
۱۶بر چرخ سست عهد منه دل ز سادگی
طاق شکسته نیست سزاوار شیشه را
۱۷صائب ز پرده داری ناموس شد خلاص
هر کس شکست بر سر بازار شیشه را
۱۸