پروای مرگ نیست گدای برهنه را
سیل آب زندگی است سرای برهنه را
۱ایمن مشو به فقر ز اهل حسد که هست
صد چشم بد ز آبله، پای برهنه را
۲پوشیده دار فقر که سگ سیرتان دهر
در پوست می فتند گدای برهنه را
۳حسن از لباس شرم برآید گشاده روی
در پرده نیست صبر، نوای برهنه را
۴عریان شو از لباس که از بوی پیرهن
تشریف می دهند صبای برهنه را
۵بی پاره جگر نبود آه را اثر
از لشکرست فتح، لوای برهنه را
۶بگشا گره ز جبهه که هرگز نمی شود
جوشن حجاب، تیغ قضای برهنه را
۷خورشید و مه به روز و شب از حله های نور
آماده می کنند قبای برهنه را
۸دست از طمع بشوی که در آستین بود
پیرایه قبول، دعای برهنه را
۹پیداست با لباس پرستان چها کنند
جمعی که می کنند قبای برهنه را
۱۰در آفتاب حشر نبیند برهنگی
پوشیده است هر که گدای برهنه را
۱۱از عیب خلق چشم بپوشان که اهل شرم
از چشم خود کنند قبای برهنه را
۱۲صائب برون ز سینه مده داغ عشق را
ستار باش سوخته های برهنه را
۱۳