روشن ز داغ های نهان ساز سینه را
از پشت، رو شناس کن این آبگینه را
۱یک دم بود گرفتگی ماه و آفتاب
روشن گهر به دل ندهد جای کینه را
۲دارد ترا همیشه معذب فشار قبر
از گرد کینه تا نکنی پاک سینه را
۳بی آه سرد دل به مقامی نمی رسد
موج خطر بود پر و بال این سفینه را
۴با جسم، روحی من چو مسیحا کند عروج
شهباز من به جا نگذارد نشینه را
۵دل می کنم به خط خوش ازان زلف مشکبار
ته جرعه ای بس است خمار شبینه را
۶از حرف وصوت خرده جان می رود به باد
از باد دست حفظ نما این خزینه را
۷در سینه بود مهر رخش تا خطش دمید
آخر به خط یار رساندم سفینه را
۸صائب به آرزوی دل خود نمی رسی
تا پاک از آرزو نکنی لوح سینه را
۹