رنگین تر از حناست بهار و خزان ما
بر دست خویش بوسه دهد باغبان ما
۱چون صبح در محبت خورشید صادقیم
این تب برون نمی رود از استخوان ما
۲دست از کمند جاذبه کوته نمی کنیم
تا شیر مست ماه نگردد کتان ما
۳چون بید اگر چه تیغ زبانیم سر به سر
بندی شده است بی ثمری بر زبان ما
۴ما خصم را به زور تواضع کنیم دوست
بیرون برد ز تیر کجی را کمان ما
۵ما چشم خویش حلقه هر در نمی کنیم
خاک مراد ماست همان آستان ما
۶الماس را به نیم نظر می کند عقیق
داغی که شد سهیل دل خونچکان ما
۷پرواز می کند چو خدنگ از کمان سخت
از سنگ خاره، خرده راز نهان ما
۸چون بوی پیرهن به نظر می خرند خلق
گردی که خیزد از طرف کاروان ما
۹مانده است همچو دامن قارون به زیر خاک
دامان دل ز لنگر خواب گران ما
۱۰از بال و پر غبار تمنا فشانده ایم
بر شاخ گل گران نبود آشیان ما
۱۱قانع به یک سراسر خشک است ازین جهان
چون موجه سراب دل خوش عنان ما
۱۲صائب بلند مرتبه چون آسمان شود
بر هر زمین که سایه کند باغبان ما
۱۳