لرزید بس که دل به تن ناتوان ما
خالی ز مغز شد قلم استخوان ما
۱پر گل بود ز مهر خموشی دهان ما
در کام همچو غنچه نگردد زبان ما
۲آسوده است خانه ما ز آفت نزول
دارد ز زور خویش نگهبان کمان ما
۳چون موج، بی قراری ما را کنار نیست
رحم است بر کسی که شود همعنان ما
۴صد برق خانه سوز درین مشت خار هست
کاوش مکن به خار و خس آشیان ما
۵در نوبهار خاطر ما برگریز نیست
بلبل برون نمی رود از گلستان ما
۶ما از گهر به آبله دست قانعیم
در پیش ابر باز نگردد دهان ما
۷از پیچ و تاب فکر درین بوته گداز
شد مغز، نال در قلم استخوان ما
۸دل را تهی ز درد به گفتار چون کنیم؟
رنگ شکسته گر نشود ترجمان ما
۹ما از سخن به چشمه حیوان رسیده ایم
تابوت کیست تخته نماید دکان ما؟
۱۰در فکر ما اگر نرسد کس، غریب نیست
بیرون نمی رود خبر از کاروان ما
۱۱صائب گره ز زلف سخن باز کرده ایم
پیچیده نیست جوهر تیغ زبان ما
۱۲