از سوز عشق چون شمع راحت کجاست ما را؟
تن بوته گدازست تا سر بجاست ما را
۱راه سلوک ما را از خار می کند پاک
این آتشی که از شوق در زیر پاست ما را
۲از آشنای بسیار شادند اگر دگرها
شادیم کز دو عالم یک آشناست ما را
۳داریم بس که وحشت از دوستان رسمی
هر رنجشی که بیجاست لطف بجاست ما را
۴از روزهای کوتاه باشد درازی شب
از نارسایی بخت آه رساست ما را
۵بر آبگینه ما زنگ مخالفت نیست
با خوب و زشت عالم صلح و صفاست ما را
۶با صد زبان نداریم یارای شکوه کردن
چون غنچه دل پر از خون زین ماجراست ما را
۷از گل به دیدن گل از چیدنیم قانع
هر برگ این گلستان دست دعاست ما را
۸وقت است همچو قارون ما را کند زمین گیر
بندی که از علایق بر دست و پاست ما را
۹از بی قراری دل عالم بود پر از شور
دنیاست آرمیده گر دل بجاست ما را
۱۰سر زیر پر کشیدن بهتر ز سرفرازی است
بال شکسته خود بال هماست ما را
۱۱چون آب بی قراریم از تشنه چشمی حرص
هر چند ضامن رزق نه آسیاست ما را
۱۲آید چسان به ساحل سالم سفینه ما؟
بر ناخدا توکل بیش از خداست ما را
۱۳از عزم ناقص خود یک جو خبر نداریم
چون کاه بال پرواز از کهرباست ما را
۱۴خالی ز دامن شب دست دعا نیاید
در دور خط به جانان امیدهاست ما را
۱۵تا دیده است گریان ما زنده ایم چون شمع
از اشک خویش صائب آب بقاست ما را
۱۶