از آه روز گردان شبهای تار خود را
آیینه دو رو کن لیل و نهار خود را
۱در ملک دل مگردان مطلق عنان هوس را
از دست باد بستان مشت غبار خود را
۲زان گوهر گرامی هرگز خبر نیابی
از گریه تا نسازی دریا کنار خود را
۳دلسوزی عزیزان چون برق در گذارست
از سوز دل برافروز شمع مزار خود را
۴بیکاری و توکل دورست از مروت
بر دوش خلق مفکن زنهار بار خود را
۵آب و هوا و آتش مرکز شناس گشتند
تو بی خبر ندانی راه دیار خود را
۶دایم بود فروزان چون آتش دل لعل
هر کس نداد بیرون از دل شرار خود را
۷خواهی که آسمان ها در بر رخت نبندند
با خاک کن برابر اول حصار خود را
۸زان چشم های میگون شرمی بدار صائب
از هر شراب تلخی مشکن خمار خود را
۹