بسته است چشم روشن از سیر، بال ما را
چون شمع ریشه باشد در سر نهال ما را
۱گرد یتیمی ما چون گوهرست ذاتی
نتوان فشاند از دل گرد ملال ما را
۲ما را ز زیر پر هست راهی به آن گلستان
هر چند سخت بندد صیاد بال ما را
۳آن کس که داد ما را ز آغاز آنچه بایست
هم می کند در آخر فکر مآل ما را
۴چون سایلان مبرم از تیغ رو نتابیم
چین جبین نبندد راه سؤال ما را
۵تا می توان گرفتن ای دلبران به گردن
در دست و پا مریزید خون حلال ما را
۶ما چون گهر حصاری در روی سخت خویشیم
از خشکسال غم نیست آب زلال ما را
۷چون مشک سوده سازد ناسور زخم ها را
گردی که خیزد از ره مشکین غزال ما را
۸از قیل و قال هر کس حالش بود هویدا
نتوان نهفته کردن از خلق حال ما را
۹دایم به آبروییم از فیض خاکساری
از دست هم ربایند رندان سفال ما را
۱۰در ناتمامی امروز از ما تمامتر نیست
هر ناقصی چه داند صائب کمال ما را؟
۱۱