وحشت بود ز مردم از خویش بی خبر را
پیوند نیست حاجت این نخل خوش ثمر را
۱خونین دلی که با عشق یک کوچه راه رفته است
کشتی نوح داند دریای پرخطر را
۲از سیلی معلم گردد روان سبق ها
افزون شود روایی از سکه سیم و زر را
۳دل چون رسد به جانان بیزار جسم گردد
تا پیش شمع خواهد پروانه بال و پر را
۴هجران به دل گوارا ز امید وصل گردید
شهدست آب دریا لب تشنه گهر را
۵از گفتگوی شیرین دل از جهان نمی برد
طوطی اگر نمی داشت در چاشنی شکر را
۶جان تو لامکانی روح تو آسمانی است
تا کی کنی عمارت این جسم مختصر را؟
۷مطلب ز عشقبازی تحصیل خاکساری است
افتادگی است حاصل از پختگی ثمر را
۸چند آبرو توان ریخت بر آستان خورشید؟
زان از کلف سیاه است پیوسته دل قمر را
۹