بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را
بر ما و خود ستم کرد هر کس ستود ما را
۱چون موجه سرابیم در شوره زار عالم
کز بود بهره ای نیست غیر از نمود ما را
۲تنگی روزی ما بود از گشودن لب
تا بسته گشت این در صد در گشود ما را
۳در آه بی اثر چند سازیم زندگی صرف؟
در دیده آب نگذاشت این کاه دود ما را
۴قانع به خون گر از رزق چون داغ لاله گردیم
سازد همان نمکسود چشم حسود ما را
۵آیینه های روشن گوش و زبان نخواهند
از راه چشم باشد گفت و شنود ما را
۶بی مانعی کشیدیم مه را برهنه در بر
تا شد کتان هستی بی تار و پود ما را
۷خواهد کمان هدف را پیوسته پای بر جا
زان درنیارد از پا چرخ کبود ما را
۸چون خامه سبک مغز از بی حضوری دل
شد بیش رو سیاهی در هر سجود ما را
۹از بوته ریاضت نقصان نمی کند کس
از جسم هر چه کاهید بر جان فزود ما را
۱۰گر صبح از دل شب زنگار می زداید
چون از سپیدی مو غفلت فزود ما را؟
۱۱از ما نشد چو مه فوت بر خاک جبهه سودن
هر چند سر ز رفعت بر چرخ سود ما را
۱۲نیلوفر فلک را چون لاله داغ داریم
از سنگ کودکان شد تا تن کبود ما را
۱۳داغ کلف تواند آسان ز روی مه برد
زنگ قساوت از دل هر کس زدود ما را
۱۴تا داشتیم چون سرو یک پیرهن درین باغ
از گرم و سرد عالم پروا نبود ما را
۱۵از پختگی نبردیم بویی ز خامکاری
شد رهنما به آتش خامی چو عود ما را
۱۶از بخت سبز چون شمع صائب گلی نچیدیم
در اشک و آه شد صرف یکسر وجود ما را
۱۷