آن کس که داد پیوند با کاه کهربا را
خواهد به هم رسانید جانهای آشنا را
۱دامان رهروان را زخم زبان نگیرد
از خار ره پر و بال افزون شود صبا را
۲چون سنگ سرمه خاکش پیرایه نظرهاست
چشمی که یک نظر دید آن چشم سرمه سا را
۳تعظیم خاکساران روشنگر وجودست
زان جا دهند مردم در چشم توتیا را
۴در سینه خون گرمش یاقوت و لعل گردید
در زیر تیغ چون کوه هر کس فشرد پا را
۵از آب شد دو بالا سودای بید مجنون
عاقل نمی توان کرد دیوانه خدا را
۶در خواب بود مخمل کز کارگاه قسمت
نقش مراد خندید بر چهره بوریا را
۷افتادگان خود را کی بر زمین گذارد؟
راهی که بال و پر داد از شوق نقش پا را
۸در کارگاه عشق است تدبیر عقل بیکار
طوفان نمی کند گوش تعلیم ناخدا را
۹تا دامن قیامت خونش سبیل باشد
چشمی که دیده باشد آن آتشین لقا را
۱۰تا نخوت سعادت بیرون رود ز مغزش
با سگ شریک روزی کردند ازان هما را
۱۱سخت است دل گرفتن صائب ز نوک مژگان
برتافتن محال است سرپنجه قضا را
۱۲