از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را
مستی ز یاد بلبل برده است آشیان را
۱از خویش رفتگان را حاجت به راهبر نیست
یک منزل است دریا سیل سبک عنان را
۲هر کس ز کوی او رفت دل را گذاشت بر جای
مرغان بجا گذارند در باغ آشیان را
۳حسن غیور را نیست پروای تلخکامان
از خون خویش فرهاد شیرین کند دهان را
۴از حسن های محجوب داغند خیره چشمان
طفلان فتاده خواهند دیوار گلستان را
۵از آب روی یوسف خاک مراد گردید
گردی که بر جبین بود از راه کاروان را
۶مستغرق فنا را از نیستی خطر نیست
کشتی درست باشد دریای بیکران را
۷از تیر آه مظلوم ظالم امان نیابد
پیش از نشانه خیزد از دل فغان کمان را
۸نخلی که از ثمر نیست جز سنگ در کنارش
باد مراد داند دمسردی خزان را
۹از ناقصان خموشی عرض کمال باشد
نتوان به تخته کردن برچیدن این دکان را
۱۰بی داغ عشق صائب روشن نمی شود دل
خورشید می فروزد رخسار آسمان را
۱۱