سرخیای کان ز نی تیر تو پیدا باشد
رنگ خونابهٔ خم جگر ما باشد
۱رازها دارم و زان بیم که بدنام شود
میکنم دوری از آن شوخ چو تنها باشد
۲چون دهم جان کفنم پینهٔ مرهم گردد
بسکه از تیغ توام زخم بر اعضا باشد
۳ای خوش آن ناز که چون بر سر غوغا باشی
اثر خنده ز لبهای تو پیدا باشد
۴چون تو در دیده نشینی نرود اشک بلی
کی رود طفل زجایی که تماشا باشد
۵میرم از دغدغه چون غیر نباشد پیدا
که مبادا حرم وصل تواش جا باشد
۶گل گل از سنگ جنون گشت تن ما وحشی
آری آری گل دیوانگی اینها باشد
۷