جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۲٬۳۸۸ نتیجه برای «بد» · صفحهٔ ۹۰۴ از ۱٬۰۳۳
- بخش ۷۰ - پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید جلال الدین محمد مولویبانگ هر چیزی رساند زو خبرتا بدانی بانگ خر از بانگ دَر
- فصل پنجاه و ششم - اکملالدّین گفت مولانا را عاشقم جلال الدین محمد مولوی… از غیر او باشد و او مسخّر آن غیر باشد و آن غیر مراقب او باشد زیرا پسِ بدفعلی رنجش میدهد اگر مراقب نباشد چون دهد مناسب و با این همه بیمرادیها طبعش مقر نمیشود و مطمئن نمیشود که من زیر حکم کسی باشم خَلَقّ آدَمَ عَلی صُو …
- بخش ۱۴ - رد کردن معشوقه عذر عاشق را و تلبیس او را در روی او مالیدن جلال الدین محمد مولویچون بدید آن عالم الاسرار رابر دو پا استاد استغفار را
- بخش ۹۶ - پیش رفتن دقوقی رحمة الله علیه به امامت جلال الدین محمد مولویبیگهست ار نه بگویم حال رامدخل اعواض را و ابدال را
- بخش ۶۸ - مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخنویسان آن در جهت رصد جلال الدین محمد مولویهم بدانجا نالهٔ مشتاق کردبوی را از باد استنشاق کرد
- بخش ۱۹ - مثل جلال الدین محمد مولویگفت او این را اگر سقفی بدیپهلوی من مر تو را مسکن شدی
- بخش ۱۰۲ - مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیهالسلام جلال الدین محمد مولویچون بدین لطف آن کریمت باز خواندای عجب چون زهرهات بر جای ماند
- بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت جلال الدین محمد مولویما ندیدیم این که آن نقش است و کفکف ز دریا جنبد و یابد علف
- بخش ۷۰ - نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله جلال الدین محمد مولویپس بداند که خطایی رفته استکه سمنزار رضا آشفته است
- بخش ۱۴۸ - آمدن مهمان پیش یوسف علیهالسلام و تقاضا کردن یوسف علیهالسلام ازو تحفه و ارمغان جلال الدین محمد مولویدر محاق ار ماه نو گردد دوتانی در آخر بدر گردد بر سما؟
- بخش ۲۲ - قصهٔ هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیهالسلام جلال الدین محمد مولویهدیهٔ بلقیس چل استر بدستبار آنها جمله خشت زر بدست
- بخش ۱۳۸ - موری بر کاغذ میرفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان میبینم موری دگر کی از هر دو چشم روشنتر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره جلال الدین محمد مولویصورت آمد چون لباس و چون عصاجز به عقل و جان نجنبد نقشها
