جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۱٬۹۴۲ نتیجه برای «گل» · صفحهٔ ۹۵۱ از ۹۹۶
- غزل شمارهٔ ۲۵۵۵ جلال الدین محمد مولویدر آن گلزار روی او عجب میماندم روزیکه خاری اندر این عالم کند در عهد او خاری
- بخش ۹۵ - طعن زدن بیگانه در شیخ و جواب گفتن مرید شیخ او را جلال الدین محمد مولویکی پسندد عدل و لطف کردگارکه گلی سجده کند در پیش خار
- بخش ۱۰۶ - تزییف سخن هامان علیه اللعنة جلال الدین محمد مولویلقمهٔ دولت رسیده تا دهاناو گلوی او بریده ناگهان
- بخش ۱۳۵ - اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا جلال الدین محمد مولویجزو عقل این از آن عقل کلستجنبش این سایه زان شاخ گلست
- بخش ۲۲۷ - حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی جلال الدین محمد مولویآن دماغی که بر آن گلشن تندچشم یعقوبان هم او روشن کند
- بخش ۴۴ - ترک کردن آن مرد ناصح بعد از مبالغهٔ پند مغرور خرس را جلال الدین محمد مولویگر گلابی را جعل راغب شودآن دلیل ناگلابی میکند
- بخش ۱۳۰ - باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامه جلال الدین محمد مولویآن وظیفهٔ پار را تجدید کنپیش قاضی از گلهٔ من گو سخن
- بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز میریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمیرسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب میآورد جلال الدین محمد مولویچونک گفت من گرفتت در گلومن خمش کردم تو آن خود بگو
- بخش ۱۷ - نواختن مجنون آن سگ را کی مقیم کوی لیلی بود جلال الدین محمد مولویگر ز صورت بگذرید ای دوستانجنت است و گلستان در گلستان
- بخش ۲۲۸ - یافتن عاشق معشوق را و بیان آنک جوینده یابنده بود کی وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ جلال الدین محمد مولویبس کسا که نان خورد دلشاد اومرگ او گردد بگیرد در گلو
- بخش ۱۶۰ - وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دستبوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده همچون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان میدانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون جلال الدین محمد مولویدستها بسته همیخایید اواز سر استیز صوفی را گلو
- بخش ۱۱ - قصهٔ آن دباغ کی در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد جلال الدین محمد مولویآن یکی کف بر دل او می براندوز گلاب آن دیگری بر وی فشاند
