جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۳۰ نتیجه برای «سر» با فیلتر ناظر و منظور (وحشی بافقی) · صفحهٔ ۱ از ۳
- نظر اعتبار بر صورت عالم گشودن و راه سخن به گام عرفان طی نمودن در سر این معنی که درون از پردهٔ موجودات واجبالوجودی هست و برون از حلقهٔ کاینات معبودی که حرکت هر جانداری از قدرت اوست و کثرت تغییر عالم شاهد بر وحدت او وحشی بافقیازین خواب پریشان سر برآورسری در جمع بیداران در آور
- در تعریف محیطی که موجش با قوس قزح برابری میکرد و کشتیش به زورق آفتاب سر در نمیآورد وحشی بافقیکمان اما ز بند چله آزادز تیرش پردهٔ سر رفته بر باد
- رو به میدان معانی کردن و تیغ دو زبان برآوردن در مدح شهسواری که از دو انگشت نوک تیغ دو سر دیدهٔ شرک را کور نمود و از بنان ذوالفقار پیکر باب خیبر گشاده وحشی بافقیقضا چون رایت هستی برافراختعلم را عین نامش سر علم ساخت
- رفتن آن شهسوار شهب تازیانه و شاهباز فلک آشیانه به جست و جوی آن آهوی سر در بیابان محنت نهاده و آن طایر دور از مقام عزت فتاده وحشی بافقیبه نزدیک پدر یک روز جا کردبه خسرو مدعای خود ادا کرد
- سر آغاز وحشی بافقیزهی نام تو سر دیوان هستیترا بر جمله هستی پیش دستی
- رسیدن رسولان قیصر به زمین بوس شاه مصر کشور و حرف ناامیدی شنیدن و پا از سر بزم خسروی کشیدن و مقدمهٔ جدال و آغاز قتال وحشی بافقیکه هر صبح اینچنین تا شام منظورنمیگشت از حریم خسروی دور
- بیتابی ناظر از شعلهٔ جدایی و اضطراب نمودن از داغ بینوایی و خویشتن را بر مشق جنون داشتن و شرح درون خویش بر چهرهٔ معلم نگاشتن وحشی بافقیسرای چرخ خالی شد ز کوکبچو آخرهای روز از طفل مکتب
- مثقب خامه را بر گوهر نهادن و رشتههای گوهر معنی را ترتیب دادن در ایثار تاجداری که گوهر ذاتش باعث دریای آفرینش است و جوهر صفاتش منشاء فیض ارباب بینش است وحشی بافقیچو جوهر بود آن سرچشمهٔ نورکه بودش سایه از همسایگی دور
- خبر یافتن منظور از رفتن ناظر و برون آمدن از شهر آشفته خاطر و به کاروان مقصود رسیدن و از نامهٔ ناظر شادمان گردیدن وحشی بافقیفسون سازی که این افسون نمایدبدینسان بر سر افسانه آید
- لوح معنی در دامن حکایت نهادن و زبان به درس نکته گشادن در تعریف مکتبی که لعبت خانهٔ چین از او نشانهایست و حدیث خلدبرین افسانهای وحشی بافقیگلستانی ز باد فتنه رستهدر او از هر طرف سروی نشسته
- نامه جنون ناظر در کشتی و به طوق دیوانگی گردن نهادن وحشی بافقیبه زنجیر جنون چون گشت پا بستسری بر زانوی اندوه بنشست
- گرمی شعلهٔ آفتاب در عالم فتادن و مرغ آبی از غایت گرما منقار از هم گشادن و رفتن شاهزاده از مصر به سبزهزاری که از لطف نسیم او روح مسیحا تازه گشتی و با فیض چشمهسارش خضر از آب زندگانی گذشتی وحشی بافقیچو گرما شد ز حد یک روز منظورزمین بوسید پیش خسرو از دور
