شنودم من از آن داننده استاد
که چون عبادی اندر نزع افتاد
۱درآمد پیش او عباسه ناگاه
ز پای افتاده دیدش بر سر راه
۲ ز سیلاب اجل مدهوش گشته
ز پاسخ بلبلش خاموش گشته
۳بدو گفت ای لطیف نغز گفتار
زفانت در سخن گفتن شکر بار
۴تو تا پیش سخنگویان نشستی
همه دست سخنگویان ببستی
۵چرا گشتی چنین خاموش بیکار ؟
چو بود آن حرص بسیارت به گفتار
۶