کشتی عمر ما کنار افتاد
رخت در آب رفت و کار افتاد
۱موی همرنگ کفک دریا شد
وز دهان در شاهوار افتاد
۲روز عمری که بیخ بر باد است
با سر شاخ روزگار افتاد
۳سر به ره در نهاد سیل اجل
شورشی سخت در حصار افتاد
۴مستییی بود عهد برنایی
این زمان کار با خمار افتاد
۵چون به مقصد رسم که بر سر راه
خر نگونسار گشت و بار افتاد
۶گل چگویم ز گلستان جهان
که به یک گل هزار خار افتاد
۷هر که در گلستان دنیا خفت
پای او در دهان مار افتاد
۸هر که یک دم شمرد در شادی
در غم و رنج بی شمار افتاد
۹بی قراری چرا کنی چندین
چه کنی چون چنین قرار افتاد
۱۰چه توان کرد اگر ز سکهٔ عمر
نقد عمر تو کم عیار افتاد
۱۱تو مزن دم خموش باش خموش
که نه این کار اختیار افتاد
۱۲گر نبودی امید، وای دلم
لیک عطار امیدوار افتاد
۱۳