ای جان جان جانم تو جان جان جانی
بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی
۱پی میبرد به چیزی جانم ولی نه چیزی
تو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی
۲بس کز همه جهانت جستم به قدر طاقت
اکنون نگاه کردم تو خود همه جهانی
۳گنج نهانی اما چندین طلسم داری
هرگز کسی ندانست گنجی بدین نهانی
۴نی نی که عقل و جانم حیران شدند و واله
تا چون نهفته ماند چیزی بدین عیانی
۵چیزی که از رگ من خون میچکید کردم
فانی شدم کنون من باقی دگر تو دانی
۶کردم محاسن خود دستار خوان راهت
تا بو که از ره خود گردی برو فشانی
۷در چار میخ دنیا مضطر بماندهام من
گر وارهانی از خود دانم که میتوانی
۸عطار بی نشان شد از خویشتن بکلی
بویی فرست او را از کنه بی نشانی
۹