ای گشته نهان از همه از بس که عیانی
دیده ز تو بینا و تو از دیده نهانی
۱گر من طلبم دولت وصلت نتوانم
گر تو بنمایی رخ خویشم بتوانی
۲شد در سر کار تو همه مایهٔ عمرم
آخر تو چه چیزی که نه سودی نه زیانی
۳یک چند در اندیشهٔ روی تو نشستم
معلوم نشد خود که چه چیزی به چه مانی
۴ای جان و جهان نیست به هر جان و جهان هیچ
آخر تو کدامی که نه جانی نه جهانی
۵دل گفت که جانی و خرد گفت جهانی
چون نیک بدیدم تو نه اینی و نه آنی
۶تبدیل نداری که توان خواند جهانت
تغییر نداری که توان گفت که جانی
۷عطار عیان است که محتاج بیان است
گر اهل عیانی به چه در بند عیانی
۸