ای هرشکنی از سر زلف تو جهانی
وی هر سخنی از لب جانبخش تو جانی
۱نه هیچ فلک دید چو تو بدر منیری
نه هیچ چمن یافت چو تو سرو روانی
۲خورشید که بسیار بگشت از همه سویی
یک ذره ندیده است ز وصل تو نشانی
۳یک ذره اگر شمع وصال تو بتابد
جان بر تو فشانند چو پروانه جهانی
۴زابروی هلالیت که طاق است چو گردون
با پشت دو تا مانده هرجا که کمانی
۵چون دایره بی پا و سرم زانکه تو داری
از دایرهٔ ماه رخ از نقطه دهانی
۶ارباب یقین ده یکیک ذره گرفتند
شکل دهن تنگ تو از روی گمانی
۷حرف کمرت همچو الف هیچ ندارد
زیرا که تو را چون الف افتاد میانی
۸مویی ز میان تو کسی می بنداند
گرچه بود آن کس به حقیقت همه دانی
۹در عشق تو کار همه عشاق برآمد
زیرا که خریدند به صد سود و زیانی
۱۰چون لاله دلم سوخته، تن غرقهٔ خون است
تا یافتهام گرد رخت لالهستانی
۱۱چون حال من سوخته دل تنگ درآمد
از جان رمقی مانده مرا باش زمانی
۱۲عطار جگرسوخته را بود دل تنگ
دل در سر کار تو شد او مانده زمانی
۱۳