عروسی خواست مردی چون نگاری
بمهر خود ندیدش برقراری
۱چو آن شوهر بمهر خود ندیدش
نشان دختر بخرد ندیدش
۲همه تن چون گلاب آنجا عرق کرد
چو گل جان را بجای جامه شق کرد
۳چو مرد از شرم زن را آنچنان دید
وزان دلتنگی او را بیم جان دید
۴دل آن مرد خست از خجلت او
بصحّت برگرفت آن علّت او
۵بدو گفتا که من ایمان ندارم
اگر این سرِّ تو پنهان ندارم
۶نگردد مادرت زین راز آگاه
پدر را خود کجا باشد درین راه
۷چو خالی نیست از عیب آدمی زاد
اگر عیبی ترا در راه افتاد
۸بپوشم تا بپوشد کردگارم
که من بیش از تو در تن عیب دارم
۹تو دل خوش دار و چندین زین مکن یاد
دگر هرگز مبادت زین سخن یاد
۱۰چو شد روز دگر بگذشت این حال
بریخت آن مرغ زرّین را پر وبال
۱۱چنان در ورطهٔ بیماری افتاد
که در یک روز در صد زاری افتاد
۱۲رگ و پی همچو چنگش در فغان ماند
همه مغزش چو خرما استخوان ماند
۱۳چو شوهر دید روی چون زر او
طبیب آورد حالی بر سر او
۱۴کجا یک ذرّه درمان را اثر بود
که هر دم زرد روئی تازهتر بود
۱۵زبان بگشاد شوهر در نهانی
که کُشتی خویشتن را در جوانی
۱۶اگر آن خواستی تا من بپوشم
بپوشیدم وزین معنی خموشم
۱۷وگر آن بود رای تو کزین کار
مرا نبوَد خبر نابوده انگار
۱۸چرا زین غم بسی تیمار خوردی
که تا خود را چینن بیمار کردی
۱۹چنین گفت آنگه آن زن کای نکوجُفت
ز چون تو مرد ناید جز نکو گفت
۲۰تو آنچ از تو سزد گفتی و کردی
غم جان من بیچاره خوردی
۲۱ولی من این خجالت را چه سازم
که میدانم که میدانی تو رازم
۲۲چو تو هستی خبردار از گناهم
کجا برخیزد این آتش ز راهم
۲۳بگفت این وز خجلت بیخبر گشت
سیه شد روزش و حالش دگر گشت
۲۴چو چیزی را که بودش آن ببخشید
نماندش هیچ چیزی جان ببخشید
۲۵اگر یک قطره شد در بحر کل غرق
چرا ریزی ازین غم خاک بر فرق
۲۶مشو چون قطره زین غم بی سر و پا
که اولیتر بوَد قطره بدریا
۲۷چرا زادی چو میمُردی چنین زار
ترا نازاده مُردن به شرروار
۲۸چرا برخاستی چون میبخفتی
چرا میآمدی چون میبرفتی
۲۹