عاقل آن باشد که او شاکر بود
و آنگهی بر نفس خود قادر بود
۱هر که خشم خود فرو خورد ای جوان
باشد او از رستگاران جهان
۲آن بود ابلهترین مردمان
کز پی نفس و هوا باشد دوان
۳وانگهی پندارد آن تاریک رای
خواهد آمرزیدنش آخر خدای
۴گرچه درویشی بود سخت ای پسر
هم ز درویشی نباشد خوبتر
۵هر که او را نفس سرکش رام شد
از خردمندان نیکو نام شد
۶در ریاضت نفس بد را گوش مال
تا نیندازد ترا اندر وبال
۷هر که خواهد تا سلامت ماند او
از جمیع خلق رو گرداند او
۸مردمان را سر بسر در خواب دان
گشت بیدار آنکه او رفت از جهان
۹آنکه رنجاند ترا عذرش پذیر
تا بیابی مغفرت بر وی مگیر
۱۰حق ندارد دوست خلق آزار را
نیست این خصلت یکی دیندار را
۱۱از ستم هر کو دلی را ریش کرد
آن جراحت بر وجود خویش کرد
۱۲هر که در بند دل آزاری بود
در عقوبت کار او زاری بود
۱۳ای پسر قصد دل آزاری مکن
وز خدای خویش بیزاری مکن
۱۴خاطر کس را مرنجان ای پسر
ورنه خوردی زخم بر جان ای پسر
۱۵گر همی خواهی که گردی معتبر
نام مردم جز به نیکویی مبر
۱۶قوت نیکی نداری بد مکن
بر وجود خود ستم بیحد مکن
۱۷رو زبان از غیبت مردم ببند
تا نه بینی دست و پای خود به بند
۱۸هرکه از غیبت زبانش بسته نیست
آن چنان کس از عقوبت رسته نیست
۱۹