ز سبزه گرد لب جوی خط تازه دمید
به تازگی خط آیندگان باغ رسید
۱کشید سبزه به زنگار خورده سوزن خویش
به هر دلی که ز دی خارهای غصه خلید
۲ز بس که فیض عطا ریخت بر چمن باران
ز بار منت او گردن بنفشه خمید
۳چراست گرد لب غنچه گشته غرقه به خون
اگر نه صبح به دندان شبنمش نگزید
۴ز لاله شد همه صحرا پر از پیاله لعل
خوشا کسی که می عیش ازان پیاله کشید
۵چو سنگ حادثه بسیار شد ز ژاله به باغ
گل از توهم آن در شکاف غنچه خزید
۶چو خون گشاد ز رگ ارغوان به نشتر برق
هزار قطره برون آمد و یکی نچکید
۷ز نوک خامه جامی هزار گل بشکفت
به سوی او چو نسیم قبول شاه وزید
۸کسی که نکته رنگین ز دفترش ننوشت
گلی ز باغ معانی به دست خویش نچید
۹