بتی که از همه پوشیده ماند لطف تنش
نگشته محرم او کس برون ز پیرهنش
۱شد آفریده زآب زلال در عجبم
که چون ز جامه ترشح نمیکند بدنش
۲بر او غیور چنانم که گر دلم فشرد
به صبر پای بپوشم ز چشم خویشتنش
۳دمید خط ز بناگوش او ازان آفت
نگاه دار خدایا حوالی ذقنش
۴نه آن خط است همانا که عنکبوت خیال
تنیده دایره مشک گرد نسترنش
۵خیال قامت آن لاله رخ سهی سرویست
که چاک دل صاحبدلان بود چمنش
۶گذر کن از سخن بوسه این نه بس جامی
که بگذرد سخنان تو بر لب و دهنش
۷