داد مرا روزگار مالش دست جفا
با که توانم نمود نالش از این بی وفا
۱در سرم افکند چرخ با که سپارم عنان
بر لبم آورده جان با که گزارم عنا
۲محنت چون خون و گوشت در تنم آمیخته است
تا نشود جان ز تن، زو نتوان شد رها
۳برنتوانم گرفت پرهٔ کاهی ز ضعف
گرچه به صورت یکی است روی من و کهربا
۴گر ز غمم صد یکی شرح دهم پیش کوه
آه دهد پاسخم کوه به جای صدا
۵پای نهم در عدم بو که به دست آورم
هم نفسی تا کند درد دلم را دوا
۶این همه محنت که هست درد دو چشم من است
هیچ نکوعهد نیست کو شودم توتیا
۷هیچ نکرده گناه تا کی باشم به گوی
خستهٔ هر ناحفاظ بستهٔ هر ناسزا
۸از لگد حادثات سخت شکسته دلم
بسته خیالم که هست این خلل از بوالعلا
۹پیش بزرگان ما آب کسی روشن است
فعل سگ گنجه است قدح خر روستا
۱۰خود به ولوغ سگی بحر نگردد نجس
خود به وجود خری خلد نیابد وبا
۱۱این چو مگس میکند خوان سخن را عفن
وان چو ملخ میبرد کشتهٔ دین را نما
۱۲من شده چون عنکبوت در پی آن در بدر
بانگ کشیده چو سار از پی این جا بجا
۱۳یارب خاقانی است بانگ پر جبرئیل
خانه و کاشانهشان باد چو شهر سبا
۱۴هم بنماید چنین هم شود از قدر صدر
درد ورا انحطاط رنج ورا انتها
۱۵عازر ثانی منم یافته از وی حیات
عیسی دلها وی است داده تنم را شفا
۱۶آستر نطع اوست قبلهگه آسمان
منتظر جمع اوست قبلهگه مصطفی
۱۷گر دو شود قبلهمان بس عجبی نی از آنک
او به شماخی نهاد کعبهٔ دیگر بنا
۱۸در ازل آن کعبه بود قبلهٔ دین هدی
تا ابد این کعبه باد قبلهٔ مجد و علا
۱۹ای فضلا پروری کز شرف نام تو
مدعیان را درید قافیهٔ من قفا
۲۰تا به نوای مدیح وصف تو برداشتم
رود رباب من است رودهٔ اهل ریا
۲۱بهر خواص تو را مائدهٔ خوش مذاق
ساختم از جان پاک بنگر و در ده صلا
۲۲هست طریق غریب اینکه من آوردهام
اهل سخن را سزد گفتهٔ من پیشوا
۲۳خصم نگردد به زرق هم سخن من از آنک
همدم بلبل نشد بوالعجب از گندنا
۲۴گر ز درت غایبم جان بر تو حاضر است
مهره چو آمد به دست مار به کف گو میا
۲۵بر محک رغبتم بیش مزن بهر آنک
رد شدهٔ عالمم قلب همه دستها
۲۶نقش کژ من مبین خاصه که دانستهای
سر لان تسمع خیر من ان تری
۲۷نایدت از بود من هیچ غرض جز سخن
نیستم از مدح تو هیچ عوض جز دعا
۲۸بر در صدر تو باد خیمه زده تا ابد
لشکر جاه و جلال موکب عز و علا
۲۹شهر بد اندیش باد خاصه شبستان او
موقف خسف عظیم موضع مرگ فجا
۳۰