صبح تا آستین برافشانده است
دامن عنبر تر افشانده است
۱مگر آن عقد عنبرینهٔ شب
برگشاده است و عنبر افشانده است
۲روز یک اسبه بر قضا رانده است
و آتش از روی خنجر افشانده است
۳نعل آن نقره خنگ او از برق
بر جهان خرمن زر افشانده است
۴رقعهها داشت چرخ بر چهره
همه در خاک خاور افشانده است
۵نقش شب پنج با یک افتاده است
گویی آن مهرهها بر افشانده است
۶مرغ صبح از سماع بس کرده است
زانکه دیری است تا پر افشانده است
۷بلبله در سماع مرغ آسا
از گلو عقد گوهر افشانده است
۸ساقی آن عنبرین کمند امروز
در گلوگاه ساغر افشانده است
۹ابرش آفتاب بستهٔ اوست
تا کمند معنبر افشانده است
۱۰گوشها پر نوای داودی است
کز سر زخمه شکر افشانده است
۱۱نان زرین چرخ دیده است ابر
خوش نمک در برابر افشانده است
۱۲نان زرین به ماهی آمد باز
نمک خوش چه در خور افشانده است
۱۳در زمستان نمک نبندد و ابر
نمک بسته بی مر افشانده است
۱۴نو عروسی است صورت نوروز
که بر آفاق زیور افشانده است
۱۵گنج نوروز هر چه گوهر داشت
پیش بانوی کشور افشانده است
۱۶صفوة الدین که شهسوار فلک
در سُم اسبش افسر افشانده است
۱۷جفت خاقان اکبر آنکه سپهر
بر سرش سعد اصغر افشانده است
۱۸مریم مشتری فر است که عقل
جان بران مشتری فر افشانده است
۱۹تحفهٔ بزم اوست مریموار
هر چه طوبی به نوبر افشانده است
۲۰آن خدیجه است کز ارادت حق
مال و جان بر پیمبر افشانده است
۲۱وان زبیده است کز سعادت بخت
بهر کعبه سر و زر افشانده است
۲۲بر سر هشت خلد مجلس او
نُه فلک هفت اختر افشانده است
۲۳روز نو چون کبوتر زرین
بر زمین پر اخضر افشانده است
۲۴بهر آگین چار بالش اوست
هر پری کاین کبوتر افشانده است
۲۵جود معروف او به آب حیات
خاک بر بخل منکر افشانده است
۲۶ژالهٔ نعمت از هوای سخا
بانوی مُلکپرور افشانده است
۲۷تخم اقبال در زمین بقا
بانوی عدلگستر افشانده است
۲۸گویی از آتش شهاب فلک
شعله در دیو کافر افشانده است
۲۹سهم درگاه او خدنگ وبال
بر پلنگان صفدر افشانده است
۳۰نور ایمان او خوی خجلت
بر رخ خلد انور افشانده است
۳۱وقت توقیع، نوشداروی جان
زان سر کلک لاغر افشانده است
۳۲بر عدو زهر و بر ولی مهره است
هر چه آن مار اسمر افشانده است
۳۳دولت بانوان نثار ظفر
بر سر بوالمظفر افشانده است
۳۴همّت بانوان جواهر سعد
بر کلاه برادر افشانده است
۳۵دولت او که پیکر شرف است
آستین بر دو پیکر افشانده است
۳۶همّت او که گوهری گهر است
دست بر چار گوهر افشانده است
۳۷نعش در پای چار دختر او
زیور هر سه دختر افشانده است
۳۸از پی آن پسر که خواهد بود
قرعها سعد اکبر افشانده است
۳۹فال سعد است گفت خاقانی
کز نفس مشک اذفر افشانده است
۴۰