طبعِ تو دمساز نیست عاشقِ دلسوز را
خویِ تو یاریگر است یارِ بدآموز را
۱دستخوشِ تو منم، دستِ جفا برگشای
بر دلِ من بَرگُمار تیرِ جگردوز را
۲از پیِ آن را که شب پردهٔ رازِ من است
خواهم کز دودِ دل پرده کنم روز را
۳لیک ز بیمِ رقیب وز پیِ نفیِ گمان
راهِ برون بستهام، آهِ درونسوز را
۴دل چه شناسد که چیست قیمتِ سودایِ تو؟
قَدْر چه داند صدف دُرِّ شبافروز را؟
۵گر اثرِ رویِ تو، سویِ گلستان رسد
بادِ صبا رد کند تحفهٔ نوروز را
۶تا دلِ «خاقانی» است از تو همی نگذرد
بو که درآرد به مهر آن دلِ کینتوز را
۷