جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۸۰۳ نتیجه برای «عمر» با فیلتر مثنوی · صفحهٔ ۲ از ۶۷
- فی فضیلة امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه عطار نیشابوریآنک دارد بر صراط اول گذرهست او از قول پیغمبر عمر
- گفتهٔ پاکدینی که سیسال عمر بیخود میگذارد عطار نیشابوریپاک دینی گفت سی سال تمامعمر بیخود میگذارم بر دوام
- بخش ۲ - فی فضیلت امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه عطار نیشابوریسپهر دین عمر خورشید خطابچراغ هشت جنت شمع اصحاب
- حکایت عمر که میخواست خلافت را بفروشد عطار نیشابوریچون عمر پیش اویس آمد به جوشگفت افکندم خلافت در فروش
- بخش ۱۴ - به خواب دیدن عبدالله عمر رضی الله عنهما بعد از دوازده سال پدر خود را و خبر دادن وی از مناقشه در حساب و مضایقه در حقوق عباد جامیدید پور عمر به چشم خیالمر عمر را پس از دوازده سال
- بخش ۴۷ - حکایت عمر عبدالعزیز که در همه عمر عزیز از افسر عین عدالت سربلند بود و از حلقه میم مروت کمربند جامیقاعده عدل عمر تازه کردملک و خلافت به یک اندازه کرد
- بخش ۲۳ - تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعهٔ اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازهٔ انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه است جلال الدین محمد مولویروز عاشورا همه اهل حلبباب انطاکیه اندر تا به شب
- بخش ۹ - فی فضیلة امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه عطار نیشابوریگر نکردی عمر بر فرمان گذرعمر را عمره زدی زود از عمر
- بخش ۴ - در فضیلت امیرالمؤمنین عمر فاروق عطار نیشابوریهمی گفتی بدو الموت الموتکه تا عمرش نگردد لحظهای فوت
- بخش ۱۴ - پشیمان شدن بلبل از عمر ضایع و در غفلت گذراندن عطار نیشابوریناز عشق خود بگویم چند حرفکز برای چه بکردم عمر صرف
- بخش ۷۷ - حکایت عمر گذرانیدن دیوانه بلخی از گریه بسیار به شوری و تلخی جامیسراسیمه ای خانه در بلخ داشتکه بر مردگان گریه تلخ داشت
- بخش ۹۷ - مثل دوبین همچو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکانهای این شهر و اگر بیتدارک همچنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکانها را از هم جدا دانستهام جلال الدین محمد مولویگر عمر نامی تو اندر شهر کاشکس بنفروشد به صد دانگت لواش
