جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۸٬۰۰۳ نتیجه برای «دم» · صفحهٔ ۲۸۵ از ۱٬۵۰۱
- بخش ۱۳۸ - موری بر کاغذ میرفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان میبینم موری دگر کی از هر دو چشم روشنتر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره جلال الدین محمد مولویکوه برفی میزند بر کوه برفدم به دم ز انبار بیحد و شگرف
- بخش ۷۸ - یافتن رسول روم امیرالمؤمنین عمر را رضیالله عنه خفته به زیر درخت جلال الدین محمد مولویبس شدستم در مصاف و کارزارهمچو شیر آن دم که باشد کارزار
- سی و هفتم جلال الدین محمد مولویما منتظر دم تو بودیمشادآ، که رسول لامکانی
- بخش ۱۶۸ - تعجب کردن آدم علیهالسلام از ضلالت ابلیس لعین و عجب آوردن جلال الدین محمد مولویچشم آدم بر بلیسی کو شقیستاز حقارت وز زیافت بنگریست
- بخش ۱۰۸ - منازعت امیران عرب با مصطفی علیهالسلام کی ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعی نباشد و جواب فرمودن مصطفی علیهالسلام کی من مامورم درین امارت و بحث ایشان از طرفین جلال الدین محمد مولویگر ترا عقلست کردم لطفهاور خری آوردهام خر را عصا
- بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر جلال الدین محمد مولویاندر آمد شادمان در راه مردبیخبر کان شاه قصد جانْش کرد
- بخش ۵ - حکایت غلام هندو کی به خداوندزادهٔ خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهترزادهای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و میگداخت و هیچ طبیب علت او را در نمییافت و او را زهرهٔ گفتن نه جلال الدین محمد مولویمیرسیدش از سوی هر مهتریبهر دختر دم به دم خوزهگری
- بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوستتر داری یا مرا گفت من از خود مردهام و به تو زندهام از خود و از صفات خود نیست شدهام و به تو هست شدهام علم خود را فراموش کردهام و از علم تو عالم شدهام قدرت خود را از یاد دادهام و از قدرت تو قادر شدهام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا جلال الدین محمد مولویگفت من در تو چنان فانی شدمکه پرم از تو ز ساران تا قدم
- بخش ۱۲۷ - بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست جلال الدین محمد مولویاین خرد از گور و خاکی نگذردوین قدم عرصهٔ عجایب نسپرد
- هشتم جلال الدین محمد مولویای دم تو قوت عروسان باغفصل بهارست بزن الصلا
- بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنجنامه کی پهلوی قبهای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست جلال الدین محمد مولویور کشد آن دیر هان زنهار توورد خود کن دم به دم لاتقنطوا
- بخش ۱۴۱ - کبودی زدن قزوینی بر شانهگاه صورت شیر و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن جلال الدین محمد مولویسوی دلاکی بشد قزوینییکه کبودم زن بکن شیرینیی
