جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۵٬۰۴۳ نتیجه برای «سد» · صفحهٔ ۳۱۲ از ۴۲۱
- بخش ۶۸ - مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخنویسان آن در جهت رصد جلال الدین محمد مولویهر دمی یعقوبوار از یوسفیمیرسد اندر مشام تو شفا
- بخش ۱۹ - مثل جلال الدین محمد مولویچون رسد آنجا ببیند گرگ و شیرعمر ضایع راه دور و روز دیر
- بخش ۶۴ - باز جواب گفتن ابلیس معاویه را جلال الدین محمد مولویترک سجده از حسد گیرم که بودآن حسد از عشق خیزد نه از جحود
- بخش ۱۴۸ - آمدن مهمان پیش یوسف علیهالسلام و تقاضا کردن یوسف علیهالسلام ازو تحفه و ارمغان جلال الدین محمد مولوییاد دادش جَور اخوان و حسدگفت کان زنجیر بود و ما اسد
- بخش ۱۳۸ - موری بر کاغذ میرفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان میبینم موری دگر کی از هر دو چشم روشنتر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره جلال الدین محمد مولوییا قلم را زهره باشد که به سربر نویسد بر صحایف زان خبر
- بخش ۷۸ - یافتن رسول روم امیرالمؤمنین عمر را رضیالله عنه خفته به زیر درخت جلال الدین محمد مولویهر که ترسید از حق او تقوی گزیدترسد از وی جن و انس و هر که دید
- بخش ۱۶۸ - تعجب کردن آدم علیهالسلام از ضلالت ابلیس لعین و عجب آوردن جلال الدین محمد مولویگر تو طعنه میزنی بر بندگانمر ترا آن میرسد ای کامران
- بخش ۱۲۴ - در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان جلال الدین محمد مولویآنک زیرک تر، به بو بشناسدشو آن دگر چون بر لب و دندان زدش
- بخش ۲۱۱ - رسیدن بانگ طلسمی نیمشب مهمان مسجد را جلال الدین محمد مولویگفت چون ترسم چو هست این طبل عیدتا دهل ترسد که زخم او را رسید
- بخش ۵ - حکایت غلام هندو کی به خداوندزادهٔ خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهترزادهای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و میگداخت و هیچ طبیب علت او را در نمییافت و او را زهرهٔ گفتن نه جلال الدین محمد مولویاو نبیند غیر دستاری و ریشاز معرف پرسد از بیش و کمیش
- بخش ۱۶ - رفتن خواجه و قومش به سوی ده جلال الدین محمد مولویکرده آهنگر جمال خود سیاهتا که شب آید ببوسد روی ماه
- بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوستتر داری یا مرا گفت من از خود مردهام و به تو زندهام از خود و از صفات خود نیست شدهام و به تو هست شدهام علم خود را فراموش کردهام و از علم تو عالم شدهام قدرت خود را از یاد دادهام و از قدرت تو قادر شدهام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا جلال الدین محمد مولویگر رسد جذبهٔ خدا آب معینچاه ناکنده بجوشد از زمین
