جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۸٬۸۵۵ نتیجه برای «گه» · صفحهٔ ۶۰۱ از ۷۳۸
- بخش ۷۶ - فوت شدن دزد به آواز دادن آن شخص صاحبخانه را که نزدیک آمده بود که دزد را دریابد و بگیرد جلال الدین محمد مولویگفت من از حق نشانت میدهماین نشانست از حقیقت آگهم
- بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورتگری جلال الدین محمد مولویهر صباحی از خزینه رنگهاچینیان را راتبه بود از عطا
- بخش ۵۴ - حکایت آن شخص کی در عهد داود شب و روز دعا میکرد کی مرا روزی حلال ده بی رنج جلال الدین محمد مولویروزیی خواهم بهناگه بی تعبکه ندارم من ز کوشش جز طلب
- بخش ۱۰۶ - تزییف سخن هامان علیه اللعنة جلال الدین محمد مولویلقمهٔ دولت رسیده تا دهاناو گلوی او بریده ناگهان
- بخش ۹۱ - رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لبلب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او جلال الدین محمد مولویخود غراب البین آمد ناگهانبر شکار موش و بردش زان مکان
- بخش ۷۹ - سوال کردن رسول روم از امیرالمؤمنین عمر رضیالله عنه جلال الدین محمد مولویتو مگو کین مس برون بد محتقردر دل اکسیر چون گیرد گهر
- بخش ۱۲۰ - اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویش جلال الدین محمد مولوییک سیه دیوی و کابولی زنیگشت به شهزاده ناگه رهزنی
- بخش ۵۱ - جواب گفتن آن قاضی صوفی را جلال الدین محمد مولویاو چو که در ناز ثابت آمدهعاشقان چون برگها لرزان شده
- بخش ۲۲۵ - نواختن معشوق عاشق بیهوش را تا به هوش باز آید جلال الدین محمد مولویدست او بگرفت کین رفته دمشآنگهی آید که من دم بخشمش
- بخش ۱۳۳ - حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزای آن کار کی کرده است چنانک خلاص نیافت ابلیس جبری بدان کی گفت بما اغویتنی والقلیل یدل علی الکثیر جلال الدین محمد مولویجهد کن کز جام حق یابی نویبیخود و بیاختیار آنگه شوی
- بخش ۲۲۰ - آگاه شدن پیغامبر علیه السلام از طعن ایشان بر شماتت او جلال الدین محمد مولویآنگهی کآزاد بودیت و مکینمر شما را بسته میدیدم چنین
- بخش ۱۳۱ - درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ بداند و فرق کند و خرد از بزرگ و طلخ از شیرین و مشک از سرگین و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شیر گرم و تر از خشک و مس دیوار از مس درخت پس منکر وجدانی منکر حس باشد و زیاده که وجدانی از حس ظاهرترست زیرا حس را توان بستن و منع کردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانیات را ممکن نیست و العاقل تکفیه الاشارة جلال الدین محمد مولویتو سگی با خود بری یا روبهیسگ بشورد از بن هر خرگهی
