گفتم اندر محنت و خواری مرا
چون ببینی نیز نگذاری مرا
۱بعد از آن معلوم من شد کان حدیث
دست ندهد جز به دشواری مرا
۲از می عشقت چنان مستم که نیست
تا قیامت روی هشیاری مرا
۳گر به غارت میبری دل باکنیست
دل تو را باد و جگرخواری مرا
۴از تو نتوانم که فریاد آورم
زآنکه در فریاد میناری مرا
۵گر بنالم زیر بار عشق تو
باز بفزایی به سر باری مرا
۶گر زمن بیزار گردد هرچه هست
نیست از تو روی بیزاری مرا
۷از من بیچاره بیزاری مکن
چون همی بینی بدین زاری مرا
۸گفته بودی کاخرت یاری دهم
چون بمردم کی دهی یاری مرا
۹پرده بردار و دل من شاد کن
در غم خود تا به کی داری مرا
۱۰چبود از بهر سگان کوی خویش
خاک کوی خویش انگاری مرا
۱۱مدتی خون خوردم و راهم نبود
نیست استعداد بیزاری مرا
۱۲نی غلط گفتم که دل خاکی شدی
گر نبودی از تو دلداری مرا
۱۳مانع خود هم منم در راه خویش
تا کی از عطار و عطاری مرا
۱۴